تبليغاتX
عشق نیلوفر به هادی


عشق نیلوفر به هادی

ان جا که ژرف ترین درد هاست عظیم ترین اموزش را به همراه دارد

         

                      rain scraps

                کلاغهاگرچه سیاهند وآوازشان خوش نیست

           اماآنقدرباوفایند که شاخه های خشک درختان رادرفصل سرد

                              زمستان تنها نمی گذارند!

                   

                             تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

                          اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir   اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir  اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir            اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir   اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir   اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir  اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

                            

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 15:1 توسط نیلوفر و هادی|
              

     

                  شکلک های ِ هلن

 نظر یادتان نرود

                    با تشکر

 

    

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 15:39 توسط نیلوفر و هادی|
 

     

  

                  بهترین خاطرتون چیه؟       

             

نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 15:37 توسط نیلوفر و هادی|
سلام دوستای گلم.ببخشید اگه خیلی دیر اومدم و به نظرای

قشنگتون دیر جواب میدم و یا سر نمیزنم.

درسام فوق العاده سنگینه.راستی کریسمس مبارککککککک

تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

یک دنیا شادی ارزومندم برای همتون

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 15:39 توسط نیلوفر و هادی|

                                  تصاویرشباهنگ Shabahang Pictures

کریسمَس یا نوئل نام جشنی است در آیین مسیحیت

که به منظور گرامی‌داشت زادروز مسیح برگزار می‌شود.

 بسیاری از اعضای کلیسای کاتولیک روم و پیروان آیین

 پروتستان کریسمس را در روز ۲۵ دسامبر جشن گرفته

 و بسیاری آنرا در شامگاه ۲۴ دسامبر نیز برگزار می‌کنند.

 اعضای بیشتر کلیساهای ارتودوکس در سراسر دنیا نیز روز

 بیست و پنجم دسامبر را به عنوان میلاد مسیح جشن می‌گیرند.

 برخی از مسیحیان ارتودوکس در روسیه، اوکراین، سرزمین مقدس

(ناحیه تاریخی فلسطین) و دیگر مکانها، به سبب پیروی از

 گاهشماری یولیانی، جشن کریسمس را در روز ۷ ژانویه برپا می‌دارند.

 اعضای کلیسای ارامنه طبق سنت منحصر به فردی، روز میلاد

 و همچنین روز غسل تعمید مسیح را همزمان در روز ششم ژانویه

 جشن می‌گیرند.

ایام دوازده روزه کریسمس با سالروز میلاد مسیح در ۲۵

دسامبر آغاز گشته و تا جشن خاج‌شویان در روز ۶ ژانویه

ادامه می‌یابد. هرچند مهم‌ترین عید مذهبی در گاه شمار مسیحی،

 روز عید پاک (به عنوان روز مصلوب شدن و رستاخیز عیسی)

است، مردم بسیاری به‌خصوص در کشورهای ایالات متحده

 و کانادا، کریسمس را مهم‌ترین رویداد سالانه مسیحی محسوب

می‌دارند. با وجودی که این روز، یک عید مذهبی شناخته

 می‌شود، از اوایل سده بیستم میلادی به بعد به طور گسترده

 به عنوان یک جشن غیر مذهبی برگزار شده و برای بیشتر مردم،

این ایام فرصتی است برای دور هم جمع شدن اقوام و دوستان

و هدیه دادن به هم. کریسمس با آیین‌های ویژه‌ای به‌طور مثال

 آراستن یک درخت کاج، برگزار شده و شخصیتی خیالی به

 نام بابانوئل در آن نقشی مهم داردSanta's 
title=

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 15:32 توسط نیلوفر و هادی|

" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش

 را مرتب کرد وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را

از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد.

او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز

نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل

 سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک

کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان

 خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات

کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در

حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي

لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت.

در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :

دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و

صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند.

"جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او

 در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد

 "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم

عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به

تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند.

 هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي

حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه

 زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت

"ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان"

قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست

 براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز

 بازگشت "جان" فرا رسيد ..

رجوع به ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 13:51 توسط نیلوفر و هادی|

شما چه نوع غذاهایی را بیشتر دوست دارید؟

غذاهای گوشتی، غذاهای نشاسته ای؟ سبزیجات یا میوه ها؟

 آیا می دانید دوست داشتن هریک از

گروه های غذایی می تواند به نوعی نشان دهنده

 روحیه و خلق و خوی شما باشد؟ اگر دوست دارید

 تا بیشتر با روحیه دوستداران محصولات غذایی

مختلف آشنا شوید بد نیست نگاهی

به این مقاله جالب بیندازید.

رجوع به ادمه ی مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 13:24 توسط نیلوفر و هادی|

                   

دخترها نمی‌توانند :

1- با داشتن دماغی تیر کمونی یا عقابی متالیک به جراح مراجه نکنند!

2 -با دیدن یکی خوش تیپ‌تر از خودشون، میگرن نگیرن و از زور ناراحتی غش نکنند!

3- با داشتن قدی کوتاه کفش پاشنه 60 سانتی نپوشند و احساس قد بلندی

نکنند!  

4- روزی 24 ساعت با تلفن حرف نزنند!

5- روزی 30-40 هزار تومان آت و اشغال نخرند!

6- از مهمونی و عروسی و برای هم خالی نبندند و با خالی‌بندی لایه اوزون رو سوراخ

نکنند!

7- با یه دماغ عمل کرده احساس خوشگلی نکنند و فکر نکنند که مادر زادی

همینجوری بودن!

8- مطالب چرت و پرت این قسمت رو بخونند و از عصبانیت سکته نکنند! 

پسرها نمی‌توانند :


1- با داشتن هیکلی ضایع تیشرت تنگ نپوشند و فیگور نگیرند!

2- در میهمانیها و محافل خانوادگی احساس بامزگی نکنند و چرت و پرت نگویند!

3- ادعای با مرامی و با معرفتی و با وفایی و غیره نکنند!

4- کت و شلوار صورتی با بلوز زرد نپوشند و کراوات قهوه‌ای نزنند!

5- احساس با غیرتی نکنند و راه به راه به آبجی کوچیکه گیر ندهند!

6- از 9 سالگی پشت ماشین باباشون نشینند و پدر ماشین رو در نیارند!

7- چرت و پرت نگند و از خودشون تعریف نکنند

                                  

نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 16:43 توسط نیلوفر و هادی|

3Jokes_Love_1

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…

ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…

اما چند سال که گذشت کمبود

بچه رو به وضوح حس می کردیم…

می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم

که مشکل از کدوم یکی از

ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…

با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در

واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

تا اینکه یه روز

علی نشست رو به رومو

گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…

فکر نکردم تا شک کنه که

دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر

تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش

راحت شده بود یه نفس

راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

گفتم:تو چی؟گفت:من؟



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 15:34 توسط نیلوفر و هادی|

3Jokes Love (28)

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم

هستی ؟

 

پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم

 

دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی

بگویی عاشقم هستی ؟!!!!

 

پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم

 

دختر گفت : اثبات؟!!!! نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم . شوهر دوستم به

راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد اما تو نمی توانی این کار را

بکنی !!!!

 

پسر گفت : خوب ... من تو رو دوست دارم چون زیبا هستی

چون صدای تو گیراست

چون جذاب و دوست داشتنی هستی

چون باملاحظه و بافکر هستی

چون به من توجه و محبت می کنی

تو را به خاطر لبخندت دوست دارم

به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم

 

دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد

 

چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت

 

پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت

 

نامه بدین شرح بود :

عزیز دلم !!!تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ..... اکنون دیگر حرف نمی زنی

پس نمی توانم دوستت داشته باشم

دوستت دارم چون به من توجه و محبت می کنی ...... چون اکنون قادر به محبت

کردن به من نیستی نمی توانم دوستت داشته باشم

تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ..... آیا اکنون می توانی بخندی ؟

می توانی هیچ حرکتی بکنی ؟ ...... پس دوستت ندارم

اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد در زمان هایی مثل الان هیچ دلیلی برای

دوست داشتنت ندارم

 

آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار؟

نه

و من هنوز دوستت دارم . عاشقت هستم

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 13:19 توسط نیلوفر و هادی|

3Jokes 26

جلسه محاکمه عشق بود

 

 و عقل قاضی ، و عشق محکوم ....

 

 به دلیل تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو

عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع کرد به

طرفداری از عشق ، آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن چهره

زیبایش را داشتی ، ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش

بودی وشما پاها که همیشه در آرزوی رفتن به سویش بودید حالا چرا

اینچنین با او مخالفید ؟

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند ، تنها

عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: دیدی قلب همه از عشق بی زارند ،

ولی متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او

حمایت میکنی !؟ قلب نالید و گفت: من بی وجود عشق دیگر نخواهم بود و

تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند و

 

 

فقط با عشق میتوانم یک قلبی واقعی باشم

3Jokes Love (26)

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 13:6 توسط نیلوفر و هادی|

روزی از دانشمندی ریاضیدان  نظرش را درباره زن و مرد  پرسیدند.

جواب داد:....


اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1

اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =10....

اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =100

اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر  جلوی عدد یک میگذاریم =1000
                                         
ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به

تنهایی هیچ نیست ، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 16:7 توسط نیلوفر و هادی|
 

گنجشک به خدا گفت:لانه ی کوچکی داشتم،آرامگاه خستگیم؛

سرپناه بی کسیم،توفان تو آن را از من گرفت،کجای

دنیای تو را گرفته بود؟؟؟

خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود،تو خواب بودی،

باد را گفتم لانه ات را واژگون کند،آنگاه

تو از کمین مار پرگشودی!!!

__چه بسیار بلاها که از تو به واسطه ی محبتم دور کردم و تو نادانسته به دشمنیم

پرداختی   ...

                                               

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 17:59 توسط نیلوفر و هادی|
سلام دوستای عزیز امروز خیلی خیلی ناراحتم.یکی از افرادی که خیلی واسم عزیز

بود و اشناییه زیادی باهاشون نداشتم فوت کردن.دیگه نمیدونم. Dolls Graphic #5


روزهای بدون تو را نخواهم شمرد تا همیشه بگویم همین دیروز بود.
اندوه ما در غم از دست دادن ان عزیز بزرگوار در واژه هانمیگنجد تنها میتوانیم از خداوند برایتان  صبری عظیم و برای آن مرحوم روحی شاد و آرام طلب كنیم
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 13:7 توسط نیلوفر و هادی|
سلام دوستای نازنین

خوفیین؟

من امسال زیاد اپ نمیکنم.چون مدرسه میرم و درسام خیلی خیلی

سنگین شده

و عذر خواهی میکنم اگه نظراتونو دیر جواب میدم و دیر سر میزنم.

ازم لطفا دلگیر نشین.مسییی

هرروز تا ۳ مدرسم شنبه هام تا ۵.

در کل ببخشید.

راستی شنبه یک جشن واسه عروسه خواهرم بود انقدر ناز شده بود

البته ناز هست.اصلا باورم نمیشه که کم کم میره از خونمون.اما انشاالله با هم با

خوبی زندگی کنن.وااااای عسیسم.deborah.mihanblog.com

نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 17:0 توسط نیلوفر و هادی|

                               

           

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او

(پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد.

آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو

قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی

نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”

یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.”

همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو

سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی

بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه

قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم

تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد،

ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 17:20 توسط نیلوفر و هادی|
  

                              

مرد از راه می رسه

ناراحت و عبوس

زن:چی شده؟

مرد:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش)

زن حرف مرد رو باور نمی کنه: یه چیزیت هست.بگو!

مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه ....

لبخند می زنه

زن اما "می فهمه"مرد دروغ میگه:راستشو بگو یه چیزیت هست

تلفن زنگ می زنه

دوست زن پشت خطه

ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن

مرد در دلش خدا خدا می کنه که زن زودتر بره

زن خطاب به دوستش: متاسفم عزیزم.جدا متاسفم که بدقولی می کنم.شوهرم

ناراحته و نمی تونم تنهاش بذارم!

مرد داغون می شه

"می خواست تنها باشه"

مرد از راه می رسه

زن ناراحت و عبوسه

مرد:چی شده؟

زن:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که شوهرش برای فهمیدن مساله اصرار کنه و

نازشو بکشه)

مرد حرف زن رو باور می کنه و می ره پی کارش

زن برای اینکه اثبات کنه دروغ می گه  دو قطره اشک می ریزه

مرد اما باز هم "نمی فهمه"زن دروغ میگه.

تلفن زنگ می زنه

دوست مرد پشت خطه

ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتن

(زن در دلش خدا خدا می کنه که  مرد نره )

مرد خطاب به دوستش: الان راه می افتم!

زن داغون می شه

"نمی خواست تنها باشه"

و این داستان سال  های سال ادامه داشت و زن ومرد در کمال خوشبختی  و تفاهم

در کنار هم روزگار گذراندند....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 16:18 توسط نیلوفر و هادی|


قالب وبلاگ Ainaz


none';

كد ماوس